اشعار بسیار زیبا
ترسم اين است که پاييز تو يادم برود
حس اشعار دل انگيز تو يادم برود 

ترسم اين است که باراني چشمت نشوم
لذت چشم غزلخيز تو يادم برود

بي شک آرامش مرگ است درونم،وقتي
حس از حادثه لبريز تو يادم برود

من به تقويم خدايان زمان شک دارم
ترسم اين است که پاييز تو يادم برود

با غزلها ت بيا چون همه چيزم شده اند
قبل از آني که همه چيز تو يادم برود 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 21:17  توسط DaVooD | 

*گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر*


*چون ماه شبی می کشم از پنجره سر*


*اندوه که خورشید شدی تنگ غروب*


*افسوس که مهتاب شدی وقت سحر*



+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 22:9  توسط DaVooD | 


*از من آزرده مشو*


*میرم از خانه ی تو*


*قبل رفتن تو بدان*


*عاشق و بی تقصیرم*


*تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست*


*امر كن تا كه بمیرم به خدا می میرم*


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 0:3  توسط DaVooD | 

*شب ها که بی تو پلک غزل بسته می شود*


*از لحظه های بی تو دلم خسته می شود*


*باور نمی کند دل مغرور و ساکتم*


*هر لحظه بیشتر به تو وابسته می شود*


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 14:12  توسط DaVooD | 

*آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار*


*تا که تنهایی ات از دیدن آن ، جا بخورد*


*و بداند که دل من با توست ، در همین یک قدمی!*


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 22:14  توسط DaVooD | 

گاهی گمان نمیکنی و میشود


گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود


گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است


گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود


گاهی گدای گدایی و بخت نیست


گاهی تمام شهر گدای تو میشود…


+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 21:49  توسط DaVooD | 

شنیدی که دلم گفت بمان ایست ، نرو


به خدا وقت خداحافظی ات نیست ، نرو


نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست


گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست ،نرو


+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 21:46  توسط DaVooD | 

می نویسم خاطرات با اشک و آه


در شبی غمگین و تاریک وسیاه


می نویسم خاطرات از روی درد


تا بدانی دوریت با من چه کرد



+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 21:42  توسط DaVooD | 

گفته بودي مي شوي هم راز و هم آواي من


مي سرايي عشق را در خلوت شبهاي من


گفته بودي در کنارم تا ابد مي ماني و


همره دل مي شوي در شادي و غمهاي من


 گفته بودي بين ما ديگر نمي آيد فراغ


گفته بودي مي شوي ياد دل تنهاي من


 آه اما امشب از آن کوچه ها رفتم ولي


باز هم تنها صداي شعر تو بود و صداي پاي من


نامه هاي تو هنوز از عشق لبريز و چه سود


که خودت رفتي و مانده اين شب يلداي من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:51  توسط DaVooD | 


قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ي پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشاني ام اين بود که تو گم شوي و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو پري باشي و تا آنسوي دريا بروي
من به سوداي تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ي اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ي ايمان به تو کافر باشم

دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:59  توسط DaVooD |